على اكبر دهخدا
584
امثال و حكم ( فارسى )
نظير : مهترى گر بكام شير در است * شو خطر كن ز كام شير بجوى يا بزرگى و عز و نعمت و جاه * يا چو مردانت مرگ رويا روى حنظلهء باد غيسى . رجوع به : از خطر خيزد خطر . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . جستن چشم راست از شادى * خبرت گويد و ز آزادى . اوحدى . اختلاج چشم راست بر رسيدن بشادى و آزادى دليل كند . جستن سر نشان جاه بود * وان پايت دليل راه بود . اوحدى . جستن سر نشانهء بلندى و مهترى و اختلاج پا دليل مسافرت باشد . جستن گوگرد احمر عمر ضايع كردن است * زور بر خاك سيهآور كه يكسر كيمياست . ( كنج عزلتگير و دهقانى كن اى ابن يمين * تا بدانى آنچه ميكاريش در نشو و نماست . . . ) ابن يمين رجوع به : التمسوا الرزق فى خبايا الارض ، شود . جش اگرچه برنگ فيروزه است * فر فيروزه نيست اندر جش « 1 » . سوزنى . رجوع به : اول من قاس . . . ، و رجوع به زمرد و گيه سبز . . . ، شود . جعجعة و لا ارى طحنا . نويد و وعدهء بسيار است و وفا و خرامى در كار نيست . رجوع به : امشب همه شب كمچه زدى . . . ، شود . جغد آن به كه آبادى نبيند . * ( همان به كو در آن ويران نشيند كه . . . ) نظامى . نظير : جغد شايستهتر آمد بخراب . اديب صابر . جغد شايستهتر آمد بخراب . * ( غم بدانديش خداوند خورد . . . ) اديب صابر . رجوع به فقرهء قبل شود . جفا بيند هركس كه جفا كرد . * ( در ساعت او چرخ كند شش مه و شايد ( كذا ) زيرا كه . . . ) رونى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . جفا پيشگان را بده سر بباد * ستم بر ستم پيشه عدل است و داد . سعدى . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود . جفا پيشه مردم نه مردم بود * در اين كالبد مار و كژدم بود . حضرت اديب . رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود . جف القلم بما هو كائن الى يوم الدين . حديث . اقتباس : من همى گويم برو جف القلم * زين قلم پس سرنگون گردد علم . مولوى . بود همه بودنى نى كلك فرو ايستاد . منوچهرى .
--> ( 1 ) جش ، مهرهء كبود باشد .